زندگی، كوتاهتر از آن است كه حتی دمی از آن را با غم و غصه بگذرانی

درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

بازی مار و پله زندگی

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
دوشنبه 5 مهر 1395-03:46 ق.ظ

اگر تنها یک بازی از دوران کودکی یادمان باشد که خیلی شبیه با زندگی واقعی بود بدون شک بازی مار و پله اولین چیزی خواهد بود که تصور میکنیم… در ادامه میخوانید چرا ؟
موفقیت یک آرزوی همیشگی برای تمام انسان های روی کره خاکی است ولی ایا به این نکته فکر کردید که چرا فقط در درصد افراد موفق هستند؟
این مقاله قراراست یک استراتژی برای موفقیت به شما ارائه بدهد؛ یک استراتژی خوب، ساده و در عین حال بسیار کاربردی. این استراتژی مربوط به یک بازی خاطره انگیز کودکی است شاید با این مثال، این استراتژی برای همیشه در ذهن شما بماند. افراد موفق خواسته یا ناخواسته تمام قواعد یک بازی که همه ی ما کم و بیش با اون آشنا هستیم را اجرا کردند تا اینکه به موفقیت رسیدند.

همه آنها درست قوانین مار و پله را برای موفقیت اجرا کردند تا اینکه الان ما بهشون میگوییم «افراد موفق»
موفقیت در زندگی واقعی دقیقا مثل بازی مار و پله است.
شاید کمی فرق داشته باشند ولی این را بدانیم که هیچ چیز به طور محض کامل نیست.
این مقاله با مثالی ساده سعی دارد واقعیت و ماهیت موفقیت رو شرح بدهد.

چرا زندگی واقعی مثل بازی مار و پله است؟

همه ی ما تا به حال مار و پله بازی یا حداقل تماشا کردیم؛

خوب زندگی هم دقیقا به همین شکل هست چطور :

1 - شما مهره های زندگی در بازی مارو پله هستید
 2 - تاس که پرتاب میکنید تصمیم ها و کارهای شما هستند
3 - تو بازی هم شکست هست هم پیروزی
4 - بعضی ها زودتر با تصمیماتشون به خانه بعدی میرسند و برخی علارغم تصمیم درست شان، نیش میخورند و دیرتر به خانه بعدی میرسند

 شما الان دقیقا در حال حاضر در زندگی تان درحال بازی هستید؛ باید روی این موضوع دقیق شویم و آنرا بهتر توضیح دهیم… شما تا وقتی تصمیمی نگیرید، یعنی تاس نیاندازید، هیچ اتفاقی نمی افتد و شما در همون جایگاه اول قرار دارید، هیچ خبری از شکست یا موفقیت هم نیست. (جایی که الان در زندگی قرار دارید جایگاه ثابت فعلی شماست) اما به محض گرفتن اولین تصمیم، شما از حالت منفعل خارج و فعال میشوید.

شاید شانس با شما یار باشد و از پله ها بالا بروید شاید شانس با شما یار نباشد و مار نیش بزند و حتی به چند خانه قبل تر برگردید.در هر صورت، تبریک ! شما یک قدم به هدفتان نزدیک تر شدید… 

شما تند و تند تصمیم گیری های انجام میدید و تند و تند پیشروی میکنید، اما در این مسیر امکان دارد سه تا اتفاق مهم رخ دهد :

1 - حالت اول اینکه به طور معمولی بالا میرید
 2 - شانس بهتون رو میکند و سوار پله میشید
3 - در بدترین حالت ممکن مار نیش میزند و حتی به پله های قبلی برمیگردید

این سه راه در زندگی بیشتر از اینکه به شانس ربط داشته باشه به نوع انتخاب ما بستگی دارد.
انتخابات اگر هوشمندانه باشد کمتر دچار مار گزیدگی میشویم.
زندگی تان را یک صفحه ی مار و پله قرار در نظر بگیرید. سعی کنید از شکست ها ناراحت نشوید و از آنها درس بگیرید و دوباره تصمیم بگیرید و ایندفعه مصمم تر ادامه بدید حتی اگر با تصمیم های درستی که گرفتید مار نیش تان زده باشد و پسرفت کرده باشید.

تو مسیر دوستان تان هستند، ولی تو بازی مار و پله اجازه ندارید به دوستات کمک کنید؛ ولی خب قوانین بازی را ما انسان ها تعیین کردیم. در بازی مار و پله واقعی، یعنی در زندگی، اگر به دیگران کمک کنید تا موفق شوند و پیشرفت کنند آنها یا افراد موفق دیگر هم به شما کمک میکنند از پله های بالا بروید.جمله پایین را همیشه به خاطر بسپارید.

«برای موفقیت، همیشه باید ادامه بدهید.»

مارک تواین و جمله معروفش که میگوید «بیست سال بعد به خاطر کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس میخوری تا بابت کارهایی که کردی، بنابراین روحیه ی تسلیم پذیری را کنار بگذار.
از حاشیه امن بیرون بیا، بگرد، آرزو کن، کشف کن.» یه روزی هم اگه خدایی نکرده از نیش مارهای مسیر خسته شدی با خودتان میگویید، «من که تلاشم را کردم» و هیچوقت پشیمان نیستین چون دنبال آرزوی همیشگیتان رفتین.

اگه هدفتان در زندگی معلوم نیست، همین الان یک دفتر و خودکار بیارید و شروع کنید هدفهای زندگیتان ر را معلوم کنید و اگر نمیدانید چطور این مقاله کمک زیادی به شما خواهد کرد؛ چون در بازی مار و پله هم هدف دارید و هدف تان رسیدن به آخرین خانه جدول، یعنی موفقیت نهایی است. اگه هدف نداشته باشید، در طول مسیر گم میشوید و هیچوقت واقعا به جلو پیشروی نمیکنید.

یادتان باشد هر تصمیم و انتخاب شما، شما رو میتونه جلو و عقب حرکت بدهد، بستگی به نوع انتخاب و دیدگاهتان دارد. ممکن است تصمیم بگیرید تلوزیون تماشا کنید، مطالعه انجام بدید یا یه کار عقب افتاده تان رسیدگی کنید…
در هر صورت یا پیشرفت میکنید یا پسرفت؛ هیچ جای ثابتی وجود ندارد تا بمانید. در بازی مار و پله، وقتی نوبت شما میرسید مجبور بودید تاس بیاندازید. شما نمیتوانستید ثابت بمانید حتی اگر در یک قدمی خانه آخر بودید… پس کارهایی رو انجام بدهید که واقعا برای شما ارزش داشته باشند تفریح کنید، شاد باشید ولی در عین حال همیشه در حال پیشروی و حرکت باشید.

همیشه یک راز بیشتر از راز های دیگه ارزشمند هست

مثل این راز : «امروز کارهایی را انجام میدهیم که دیگران حاضر به انجام آن نیستند، تا فردا کارهایی رو انجام بدهیم که دیگران قادر به انجام آن نیستند.»


در آخر اگر بخواهیم این مقاله را خلاصه کنیم؛

هدفت رو در زندگی مشخص کنید
تصمیم های درست بگیرید
حرکت کنید مایوس نشوید
اولین قدم یادگرفتن شنا، پریدن در آب است


یکشنبه 21 شهریور 1395 08:48 ب.ظ
نظرات() 

مهر به ماه نیست، مهر به دل است

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
چهارشنبه 31 شهریور 1395-10:50 ب.ظ

می گویند شهریور تمام شد و مهر ماه از راه رسید
چه خوش خیالند!!
مهر برای ما مدتها آغاز شده است
مهر آنهایی که دوستشان داریم
و دوستمان دارند
مهر به ماه نیست 
مهر به دل است 



چهارشنبه 31 شهریور 1395 10:53 ب.ظ
نظرات() 

اکنون

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
پنجشنبه 25 شهریور 1395-07:58 ق.ظ

خیلی از ما  قدر لحظه را نمی دانیم. متوجه هم هستیم که لحظه خاطره انگیزی است مثلا وقتی که دوست قدیمی مان، شمع تولدش را فوت می کند. یا وقتی  کنار پدرمان در آشپزخانه نشسته ایم و لقمه های کوچک نان سنگک و گردو را برای خودمان درست می کنیم… می دانیم که این لحظات صمیمی را از یاد نخواهیم برد ولی مشکل این است که در خودِ آن لحظه، ذهن ما جای دیگری است.
جسم ما ریشه در اکنون دارد ولی ذهن ما بین گذشته و آینده در چرخش است. به نظر می رسد خیلی از وقایع، بر اهمیت و مطبوع بودن شان  به مرور افزوده می شود. ذهن ما  دوست دارد ماجراهای به یادماندنی را ویرایش کند،  صحنه های لوس و ناگوار را حذف نماید و یک  خاطره زیبا برای ما بسازد.
در ضمن نمی خواهیم روی اکنون تمرکز داشته باشیم چون از لحظه بعدی مطمئن نیستیم. تشویش و نگرانی های منطقی و حتی بیمورد به ما اجازه نمی دهند از اکنون مان لذت ببریم. ترس از زلزله، آتش سوزی و یا جر و بحثی که با یک نفر داشته ایم تاثیر خودش را بر ما می گذارد.
مغز ما شبیه یک غار عمیق و تاریک است. مغشوش و مملو از موضوعات نگران کننده… برای همین ما عملا نمی توانیم « من» را کنترل کنیم.
دفعه بعد وقتی که مشغول دیدن غروب زیبای خورشید هستیم و همزمان نگران کارهای انجام نشده در اداره، لازم نیست احساس گناه کنیم از اینکه در لحظه حضور نداریم. چون می دانیم که مغز ما، نمونه مرتب شده هر ماجرایی را بعدا به ما تحویل می دهد.


یکشنبه 21 شهریور 1395 07:59 ق.ظ
نظرات() 



  • تعداد کل صفحات:167 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...