تبلیغات
پندارنامه سید خندان - مطالب سخنان قصار


زندگی، كوتاهتر از آن است كه حتی دمی از آن را با غم و غصه بگذرانی
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

نظرسنجی:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

آرزوی من...

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
چهارشنبه 1 خرداد 1392-02:09 ق.ظ


آرزو می کنم روزی را  که بتوانم دوست بدارم انسان را.
انسان را عاری از پیش فرض های نفاق بر افکن.
پیش فرض های نژادی، دینی، قومی، ملیتی، زبانی.

آرزو می کنم روزی را که بتوانم پیله ام را پاره کنم.
روزی که در آن قادر به دیدن باشم در حالی که عینک غرض بر چشمانم نیست.
روزی که معیارم پندار و کردار دیگران است و نه عقده ها و کینه توزی هایم.
روزی که رنگ پوست شان، مذهب شان، تیره و تبارشان، زادگاه شان، تکلم شان و مانند این ها، مطرح نباشد.
روزی که محک بزنم آدمیان را فرد به فرد، مکان به مکان و مورد به مورد.

آرزو می کنم روزی را که محکوم کنم جعل و صحنه سازی و اغراق را.
روزی که دشمن فرضی ام هم از بهتان آگاهانه ام در امان باشد.
روزی که بفهمم با تباهی نمی توان به جنگ تباهی رفت.
روزی که بدانم هیچ چیز ورای حقیقت و واقعیت نیست.

آرزو می کنم روزی را که رها باشم از بینش کور کلی بافی.
از به یک چوب راندن ها و بهتان زدن ها.
از اهانت به هر انسانی که چون من نیست.
آن ها که به راستی نمی دانم کیستند و با این وصف، طرد شان می کنم.

آرزو می کنم روزی را که با بیرون آمدن از لاک خود پرستی، سرشار شوم از پاکی ذهن.
روزی که تفاوت ها، ابزار یاد گیری باشند و نه سبب نفرت و جدایی.
روزی که بردبار باشم در برابر دیدگاه های ناهمگون و شنوا باشم بینش های نامتناجس را.
روزی که بپذیرم می توانم بیاموزم از هر سنخ آدمی.
روزی که بتوانم دوست بدارم ارزش ها را در همه کس.

 آرزو می کنم روزی را که در آن علل ناکامی هایم را در خود بجویم.
روزی که در آن ریشه ها ی شکست و عقب مانده گی را در درون و نزدیک بیابم.
روزی که دایی جان ناپلئون وار! به بیرون و دور ننگرم.
روزی که قدرت یابم به ملامت کردن خود.
روزی که صداقتم، رفتارم در خانه، برخوردم با دوست و کردارم در جامعه، ملاک اندازه گیری باشد.
آرزو می کنم روزی را که بدانم انسان سازی از خود سازی آغاز می شود.
روزی که بی گذشت باشم در برابر ضعف های ریز و درشتم.
روزی که اندازه بگیرم فاصله ی حرف و عمل ام را.
روزی که بکوشم پر کنم این فاصله را.

آرزو می کنم روزی را که انسان باشم


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 12:08 ب.ظ

مولایم علی که بود

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
جمعه 20 مرداد 1391-12:14 ق.ظ

وقتی در زمان ابوبکر، ابوسفیان به او پیشنهاد اقدام مسلحانه برای بدست گرفتن قدرت را داد، محکم رد کرد.

وقتی شورشیان، خانه عثمان را محاصره کردند و آب را بروی اهل خانه بستند، پسرانش را به محافظت از خانه گماشت و به اهل آن آب رساند.

وقتی مردم، بعد از قتل عثمان، با اصرار شدید و بیسابقه از او خواستند که حاکم شود گفت “مرا رها کنید و سراغ کس دیگری روید، من هم کمکش میکنم”.

اول کسی بود که با رای قاطع مردم حاکم شد. بعد از انتخاب شدن به مردم نگفت “به خانه روید و مطیع باشید”. گفت “در صحنه بمانید و اظهار نظر و انتقاد به حق کنید که من ایمن از خطا نیستم مگر اینکه خدا نگهم دارد”.

سعد ابن ابی وقاص، مشروعیت دولتش را نپذیرفت و بیعت نکرد، نه خانه را برسرش خراب کرد، نه در خانه حبسش کرد و نه حتی علیهش سخن گفت
طلحه و زبیر، به بهانه حج، مدینه را ترک کردند تا در مکه به عایشه بپیوندند و جنگ راه بیندازند. به آن دو گفت “میدانم حج نمی روید!”؛ اما با این وجود نه جلو رفتنشان را گرفت، نه به جرم فتنه گری در خانه حبسشان کرد، و نه اصلا بر سابقه جهادشان خط کشید.

شب جنگ جمل، زبیر را صدا زد و با ذکر خاطره برادری سابقشان و سابقه جهادشان با هم در محضر پیغمبر، دل او را لرزاند و از جنگ منصرفش کرد.
سلاحش “کلمه” بود. “غلام آن کلماتم که آتش انگیزد”.

روز جمل، اول سپاه مقابل تیراندازی کردند و یک سرباز او را کشتند. یارانش گفتند شروع کنیم. او گفت نه و سر به آسمان بلند کرد و گفت “اللهم اشهد”
(خدایا شاهد باش). سپاه مقابل دومین تیر را انداختند و دومین سرباز او را کشتند. یاران گفتند شروع کنیم. او باز مخالفت کرد و سر به آسمان بلند کرد و گفت “اللهم اشهد”. تیر سوم را که انداختند و سومین سرباز او را که کشتند، سر به آسمان بلند کرد و گفت “خدایا شاهد باش که ما شروع نکردیم”
آنگاه شمشیر کشید. ماجراجو و جنگ طلب نبود.

بعد از جنگ، بر پیکر طلحه گریست و خطاب به او گفت “کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و کشته ترا افتاده بر زمین و زیر آسمان نمی دیدم!”. حتی حرمت سابقه جهاد دشمنش را هم نگه داشت.

سپس به دیدن عایشه رفت و حرفهای درشت او را تحمل کرد و حالش را پرسید، سپس با ۴۰ زن مسلح روپوشیده (شبیه مردان جنگجو!) اسکورتش کرد و به وطنش برش گرداند. با زنان، حتی مجرمانی که اقدام مسلحانه علیه امنیت ملی کرده بودند، اینطور بود.

کسانیکه با او جنگیدند را “محارب و منافق و فتنه گر” نخواند، گفت “برادران مسلمان مایند که در حق ما ظلم کردند!”.

نگذاشت در جنگ صفین، یارانش جواب شعارهای زشت یاران معاویه را بدهند. گفت “من بدم می آید که شما زشت گویی کنید، بهتر آنست که از کارهایشان بگویید و حال و روزشان را یاد کنید و به خدا بگویید خدایا خونهای ما و آنها را حفظ کن!”.

“غلام آن کلماتم که آتش انگیزد”. ادب را ببین، مسالمت در عین مقاومت را ببین. صلح اندیشی اینست، نه آنکه از طرف مردم از خونهای بچه هایشان اعلام گذشت کنیم و بسوی طاغوت دست دوستی دراز کنیم.

در میانه صفین، درست سر بزنگاه و آنجا که بقول مالک اشتر “فقط چند قدم و ضربت شمشیر تا خیمه معاویه مانده بود”، مردم نامردمش دست از جنگ کشیدند، جز سلاح “کلمه” سلاح دیگری بر این نافرمانان نکشید. حتی اختیار جنگش دست مردم بود. به جای مردم تصمیم نمی گرفت و نظر برحق خودش را به مردم تحمیل نمی کرد. وقتی قرار بر مذاکره و حکمیت شد، او خواست که مالک اشتر یا ابن عباس را بفرستد، مردمش مخالفت کردند و ابوموسی اشعری را فرستادند، و او باز رای برحق خودش را به مردمش تحمیل نکرد و در عمل میزان را رای مردم قرار داد و جز سلاح “کلمه” به کار نگرفت.

خوارج مسلح، در کمال آزادی علیهش تظاهرات میکردند، نه گفت از من اجازه بگیرید، نه سرکوبشان کرد.

خوارج مسلح، در کمال امنیت در مسجد خدا، وسط نماز جماعت، با صدای بلند برضد او شعار می دادند و او خطاب به خود این آیه را می خواند “فاصبر، ان وعد الله حق”. همین! نه شکنجه، نه تجاوز، نه اعدام.

میگفت “نباید چیزی را از شما پنهان کنم جز در جنگ”.

وقتی شنید در مرز کشور تحت حکومتش، مهاجمان خارجی به خانه مردم ریخته اند و غارتگری کرده اند، نگفت “سیاه نمایی نکنید”. خودش اپوزیسیون خودش شد و خبر را به مردم گفت و گفت “مرد مسلمان باید از غم این حادثه بمیرد”!

بارها خودش مردم را به نظارت بر خودش دعوت کرد و انتقاد از حاکم را تکلیف شرعی مردم دانست! مرحوم مطهری با ذکر شواهدی از گفتار و رفتارش، تلویحا او را “لیبرال” خواند! آنجا که در کتاب “آینده انقلاب” گفت “تعلیمات لیبرالیستی در متن تعالیم اسلام هست”.

مردم که میگفت فقط مسلمانها را نمی گفت. خودش به صراحت گفت که “مردم یا با ما همدین اند یا همنوع”؛ یعنی حرمت و حقوق همه باید محفوظ باشد.

به منصوبانش میگفت “مبادا مانند گرگ درنده به جان مردم بیفتید و خوردنشان را غنیمت شمرید”.

هیچگاه در خانه مردم را نشکست و حرمت حریم خصوصیشان را، حتی آنجا که دانست بساط فحشا پهن است، نقض نکرد.

به قاضی چنان امنیت و استقلالی داده بود که علیه خودش حکم کرد!

به از کارافتاده ها مقرری داد.

در سفری، وقتی که مردم دنبال مرکبش دویدند، ذوق نکرد، برعکس برسرشان فریاد زد! چرا مانند شاهان از او استقبال می کنند! مردم را خوار نمی خواست.

صورتش را نزدیک آتش می برد و می گفت “بچش علی، این سزای حاکمیست که مردمش را فراموش کند”.

خدمات دولتهای قبل را ستود، بویژه برای عُمر سنگ تمام گذاشت، نگفت آنها دزد و فاسد و خائن بودند و حق مرا خوردند!

به معاویه نگفت “خدا حق حکومت را به من داده”. گفت “مردم مرا خواسته اند”.

بر حاکمان واجب کرد که تا ریشه فقر را نکنده اند همسطح فقیرترین مردم زنگی کنند.

در بستر مرگ گفت “مبادا در خون مردم بیفتید و بگویید وای علی کشته شد”.

 


علی اینچنین بود.



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 20 مرداد 1391 12:49 ق.ظ

اگر فرهاد باشی همه چی شیرین است

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
پنجشنبه 1 تیر 1391-07:04 ق.ظ

زندگی "باغی" است

که با عشق "باقی"است.

"مشغول دل" باش

نه "دل مشغول"

بیشتر "غصه های ما" از

"قصه های خیالی ما"ست.

اگر" فرهاد "باشی همه چیز " شیرین" است.

 



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 12:42 ب.ظ



  • تعداد کل صفحات:24 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...