تبلیغات
پندارنامه سید خندان - مطالب سخنان قصار


زندگی، كوتاهتر از آن است كه حتی دمی از آن را با غم و غصه بگذرانی
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

نظرسنجی:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

مگر مهم است چقدر در جیبم دارم ؟

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391-06:48 ق.ظ

 
تنها همینقدر که دستهایم در جیبم احساس بی کسی نکنند کافیست،
آزادم ... آزاد ... نه در قامت یک پرنده ... که در اوج انسان بودن و درگیری هایش آزادم.
خاطراتم برای دیروز و آینده نگری ها برای فردا ...
امروز را در امروز نفس بکش
...
... اصلا روی همین خط عابر پیاده زندگی کن .
آنقدر درکش کن که مهم نباشد برای دیگران خنده داری یا نه.
حفظ آبرو باشد برای هر کس که تاییدش را از چشم دیگران گدایی میکند ...
آسمانت را با هیچ کس قسمت نکن
حتی نگذار بادبادک حسابت کنند.
بادبادک تنها همان قدر از آسمان سهم میبرد که نخش به او اجازه دهد
اما خود را با خیال در زمین نبودن آرام میکند.
نگذار هیچ نخی به تو وصل باشد
نخ ها تنها لایق عروسک های خیمه شب بازی هست و بس.
درد دارد روزی بفهمی تمام حرکاتی که از تو سر می زند بابت تفکریست
که اکثریت به ذهنت القا کرده است.
اسارت به میله های دورت نیست ... به حصار های دور تفکرت هست
تو تا وقتی محدود میشودی که از درونت محدود شدنی باشی.

همه ی این حرف ها را هم کنار بگذار ...
دست خودت را بگیر و بی خیال تمام آنها که دو به دو قدم میزنند ، به دنیا سرک بکش.
این روز ها شب نمی شوند که دوباره روز شوند
این روز ها را صرف کن ... از هر لحظه اش زندگی بیرون بکش
آنقدر که جانی برایش نماند و شب شود.
تمام دغدغه های فلسفی ات را چند دقیقه گل بگیر
حتی بگذر از سوال همیشگی که خدا وجود دارد یا نه
تمام اعتقاداتت را چند لحظه کنار بگذر و ... زندگی کن
آزاد از هر اعتقادی ... که تو را محکوم به باید و نباید میکند
همان چند لحظه کافیست ... تا تنهاییت را بی ارزش نبینی
یاد بگیر درد هایت ارزش دارند ، زیرا از سر ِ خود بودن ِ تو شکل گرفته اند.
آنقدر به خودت برگرد که یادت بیاید هر انسانی با دیگری متفاوت است
خودت را کشف کن ... مگر میشود تو شبیه دیگری باشی ؟
اصلا چرا به این دنیا آمدی ؟ یکی از تو که بود کافی نبود ؟
خودت را بی اجازه کشف کن ...
باید چیزی درون تو باشد که تمام ِ دیگران جز خودت نداشته باشند
چیزی که تنها تو داری ... ایمان داشته باش وجود دارد ...
اگر پیدایش نمیکنی گناه توست
شاید آنقدر از خودت دور شده ای و دست به تقلید زده ای که درونت را گم کرده ای.
خودت را کشف کن ... آلیس باش
درون تو سرزمین عجایبیست که نیاز به کشف دارد
اما تو همیشه درگیر ِ دنیای بیرونت هستی
همش میخواهی دیگران را کشف کنی ...
نیتشان را بفهمی ... اصلا بفهمی خوبند یا بد
خودت را ول میکنی به امان ِ خدا ...
آلیس سرزمین عجایب خودت باش ...
خودت را پیدا کن ... آنقدر خودِ جذابی درون هر انسان هست
که اگر کشفش کند آن را به هیچ حفظ آبرویی نمی فروشد.
کی میخواهی باور کنی دنیا در بیرون تو تنها میگذرد
بی آنکه برایش مهم باشد تو هستی یا نه
و چه کودک یتیمی در درون تو هست ...
که تنهایش گذاشته ای و نخ هایت را به دست تایید گر اجتماع داده ای.
هر چه اکثریت بگوید را میپذیری
هر چه اعتقادت بگوید را باور میکنی
هر چه به خوردت دهند را ، میخوری
کودکی درون تو ، به خیمه شب باز بودنت خیره شده
کی میرسد باور کنی تنها کسی که ارزش ِ خنداندن دارد کودک درون توست ....
خودت را زود تر از آن باور کن که دنیا مجبورت کند باور کنی



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 12:45 ب.ظ

چنین گفت دالای لاما

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
جمعه 25 فروردین 1391-05:52 ق.ظ

به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
 
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
 
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
 
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی . .. .،
 
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 9 بهمن 1394 11:03 ب.ظ

روز عید آمد و هنگام بهار

نوشته شده توسط:سیدعلی قاضی زاده
سه شنبه 1 فروردین 1391-06:18 ق.ظ

نو بهار آمد و گل سرزده، چون عارض یار
ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار
با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن
که چمن شد زگل تازه، چو رخسار نگار
زلف سنبل، شده از باد بهاری درهم
چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار
روز عید آمد و هنگام بهار است امروز
بوسه ده ای گل نورسته، که عید است و بهار



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 12:48 ب.ظ



  • تعداد کل صفحات:24 
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...